لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
با کلافگی نگاه دیگه ای به موبایلش انداخت. نفسش رو صدا بیرون داد که با شنیدن صدای چانیول درست کنار گوشش، حس کرد روح از تنش جدا شد.
چان: چرا آه میکشی؟
_ چته روانی؟ ترسیدم...
چانیول لبخند بزرگی زد و شونه هاش رو بالا انداخت.
چان: کوچکترین اهمیتی نداره...چرا آه میکشی؟
_ ژان دو روزه جوابمو نداده
چان: جدیده واست؟
_ مدت زیادیه سابقه نداشته رابطه بین خودمون و کار رو قاطی کنه
چان: یعنی چی؟
_ دو روز پیش...رییس هونگ ازم خواست توی بررسی ایده ای که اون روز توی جلسه داده...بهش کمک کنم....منم بهش پیام دادم...ولی جواب نداده...
چان: چی گفتی بهش؟
ییبو بی حرف موبایل دستش داد تا پیام رو ببینه.
* سلام....رییس هونگ گفت توی روند بررسی ایده جدیدی که دادی باهات همکاری کنم...لطفا روز و ساعتی رو مشخص کن تا ببینمت و باهم صحبت کنیم.*
چان: خوبه...متنش راضی کننده اس...مشکل کجاست؟
_ میگم دو روزه جواب نداده...سابقه نداشته...نگرانشم
چان: اوه...وانگ بزرگ نگران شده...تا دو روز پیش محل سگ بهش نمیدادی که
_ میشه اذیتم نکنی؟ سهونم خبر دارم برای ماموریت رفته...دیگه جدا نگرانشم
چان: خب برو عمارت دنبالش
_ چی؟
چان: برو عمارت دنبالش....بهونشم داری
ییبو چند لحظه ای با تردید به چانیول خیره شد.
چان: بلاخره که باید یه حرکتی بکنی...برو سراغش...بفهمه این جواب ندادنش نگرانت کرده و بهش اهمیت میدی
با حرفی که چانیول زد، اون مقدار کم تردیدی که داشت از بین رفت و توی کمتر از ۵ دقیقه آماده رفتن بود. تمام مدت چانیول با چشم های گرد بهش خیره بود.
چان: باورم نمیشه واقعا...اون همه اذیتش کردی درحالیکه خودتم دوستش داری
_ حالا به گوه خوردن افتادم...خوبه؟؟ راضی شدی؟
چانیول چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با صدای بلند و دست زدنش، ییبو توی جاش پرید.
چان: افریییین...همینه...همینو میخواستم...حالا کمکت میکنم اوضاعو درست کنی
_ تو هیچ غلطی نکن....همین!
چان: دلتم......
قبل از تموم شدن حرفش، ییبو از اتاق بیرون رفت و در رو بست. اواسط شب بود و عمارت توی سکوت و آرامش بود. همین خیالش رو برای بیرون رفتن راحت میکرد.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
