part 25 (S3)

323 70 492
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

بعد از قرار نصفه و نیمه و اتفاقات اون شب، رابطشون انگار قدمی جلوتر رفته بود. اون هم پاسخ های طولانی تر و راحت ژان به پیام های ییبو بود.

هنوز شک و تردید توی وجود ژان سرجاش بود ولی کمی راحت تر حرف میزد و گاهی به لاس های بیشمار ییبو، جواب میداد.

طی چهار روز گذشته موفق نشده بودن همدیگه رو ببینن و ییبو دنبال فرصتی برای ملاقات دوباره بود. تا زمانی که آخرین پیام ژان، چراغی رو بالای سرش روشن کرد.

*+ من دارم میرم با یکی از باندهای زیرمجموعه صحبت کنم. زمان جلسه نمیتونم جوابت رو بدم. نگران نشو!*

چند دقیقه ای به پیام خیره شده و در نهایت نوشت.

*_ میشه منم بیام؟*

خیلی طول نکشید تا جواب ژان روی صفحه موبایلش نقش ببنده.

*+ بیا*

ییبو لبخند عمیقی زد و سریع به طرف کمدش رفت. چند دقیقه ای مشغول گشتن بود تا بلاخره لباس هایی که موردقبول واقع شدن رو انتخاب کرد و حاضر شد.

بعد از سپردن کارا به چانیول و تحمل قیافه پر از حرف و شیطنتش، به طرف آدرسی که ژان فرستاده بود راه افتاد. خوشبختانه موفق شد با کمترین فاصله از ژان به مقصد برسه.

ژان دست به سینه، به ماشین تکیه داد بود و منتظر بود. ییبو سریع ماشین رو پارک کرد و بعد از زدن ماسکش پیاده شد. نمیخواست کسی متوجه هویتش بشه و برای ژان دردسری درست کنه.

ژان با دیدنش لبخند محوی زد. ییبو خودش رو بهش رسوند و مقابلش ایستاد.

_ سلام جناب رهبر

لبخند ژان با حرف ییبو کمی عمیق تر شد.

+ سلام رییس وانگ....افتخار دادید

ییبو با شیطنت چشمکی بهش زد.

_ تنهایی؟

+ اره...سهون کار داشت...مارک هم خیلی خسته بود...خودم گفتم نیاد

_ پس از این لحظه من دستیار و بادیگارد شمام

صاف ایستاد و با قرار دادن دستاش پشت سرش، آمادگیش رو نشون داد.

+ ییبو....

_ جان ییبو....

دهن ژان با این جواب ییبو باز موند. ییبو مقابلش ایستاده بود، با سر بالا و چهره ای جدی، با لحنی پر از احساس همچین جوابی بهش داده بود.

نفس توی سینش گیر کرده بود و میتونست بالا رفتن ضربان قلب و سرخ شدن گونه هاش رو حس کنه. اصلا حرفی که میخواست بزنه یادش رفته بود. اب دهنش رو قورت داد و زبونش رو روی لب هاش کشید.

THE GAME OF DESTINYMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon