لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
× چرا وارث بلادی مانستر عقب ایستاده؟ نمیخوای یه خودی نشون بدی؟
حالا همه به طرفشون برگشته بودن و با دقت بهشون خیره بودن. تقریبا همشون ژان رو میشناختن و شاید حتی ازش بدشون میومد.
به هرحال اینکه به شدت مورد توجه رییس هونگ بود اذیتشون میکرد. ژان همونطور که دست به جیب ایستاده بود پوزخندی زد.
+ اگه قراره بازی کنم...بازی میکنم که ببرم...از بابتش مطمئنی؟
صداش آروم بود و فقط به گوش جمع خودشون و پسر مقابلش رسید.
× انگار زیادی از خودت مطمئنی
+ مشکلی باهاش داری؟
× پس نشونمون بده
ژان بیخیال شونه هاش رو بالا انداخت و جلو رفت. پشت میز ایستاد و چاقو هارو از نظر گذروند. همه توی سکوت بهش خیره بودن و منتظر بودن شروع کنه. ژان یکی از چاقوهارو بالا آورد و توی دستش چرخوند.
آماده هدف گرفتن شد که دوباره صدای پسر توی گوشش پیچید.
× تو که انقدر از خودت مطمئنی...چرا یه هدف انسانی نداشته باشی؟
ژان کمی سرش رو کج کرد و بهش نگاه کرد.
+ هدف انسانی؟
× اوهوم....چرا که نه...کمترین فاصله از بدن بزن....ولی اصلا کسی هست که حاضر باشه هدف انسانیت بشه؟
ژان پوزخندی زد و قبل از اینکه حرفی بزنه، سهون با خونسردی از مقابلشون گذشت و به طرف سیبل رفت. با این حرکت صدای اوو گفتن همه دوباره بلند شد و عده ای تشویقش کردن.
ژان بی حرف به طرف سیبل برگشت و به سهون نگاه کرد. چهره سهون کاملا خونسرد بود و چشم هاش سراسر اعتماد بود. همین لبخند محوی روی لب های ژان نشوند.
چاقو رو بالا آورد و بدون معطلی پرتاب کرد. چاقو درست کنار پهلوی سهون، بدون اینکه کوچکترین خطی روش بنداره، توی چوب فرو رفت.
چاقوهای بعدی کنار بازوش ها، پاهاش، گوشش، بالای سرش و چاقو آخر درست کنار شاهرنگ گردنش بود. با هر پرتابش صدای تشویق ها بلند میشد و با رسیدن به پرتاب آخر به اوج خودش رسید.
ژان نیشخندی زد و قدمی به عقب برداشت ولی صدایی سرجاش خشکش کرد.
_ منم میخوام هدف انسانیش باشم
ییبو که تمام مدت شاهد همه چیز بود، برای امتحان کردن چیزی جلو رفت و قصدش رو اعلام کرد.
همه به احترام ییبو کمی عقب رفتن و سرهاشون رو خم کردن.
× شما چرا رییس وانگ؟ اخه....
_ قبل از اینکه رییس وانگ باشم همکار و دوست شیائو ژانم...فراموش کردید؟
CZYTASZ
THE GAME OF DESTINY
AkcjaFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
