لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(بابت تاخیر خیلی شرمنده ام واقعا. یکم حالم مساعد نبود، فراموش کردم بذارم.)
ییبو اومد چیزی بگه ولی با دیدن دو نفر که مستقیم به طرف ماشینشون میومدن، چشم هاش گرد شد. ژان با دیدن واکنش ییبو اومد چیزی بگه ولی دست ییبو خیلی ناگهانی پشت گردنش قرار گرفت و به طرف خودش کشیدش.
قبل از اینکه متوجه بشه چه اتفاقی داره میوفته، لب های نرم ییبو کامل روی لب هاش چفت شده بود. انقدر شوکه بود که قادر به هیچ عکس العملی نبود. البته که خود ییبو هم نفهمید چطور این ایده به ذهنش رسید و فقط عملیش کرد.
اولش ییبو کاملا بی حرکت لب هاش رو روی لب هاش گذاشته بود ولی چند لحظه بعد، با تکون داد لب هاش شروع به بوسیدنش کرد. ییبو با دیدن اینکه ژان هیچ واکنشی نشون نمیده، دست ژان رو گرفت و روی سینه خودش گذاشت.
اون دست خودش رو هم دور کمرش برد و بیشتر به طرف خودش کشیدش. چند ثانیه ای طول کشید تا بلاخره عقب بره. هردو نفس نفس میزدن و بهت از تمام وجود ژان چکه میکرد.
ییبو همچنان فاصله کمش رو با ژان حفظ کرده بود. از اونجایی که میدونست باید توضیح بده، آروم و سریع گفت:
_ دوتا از نگهبانا اومدن و دارن ماشین رو چک میکنن، هنوزم از شیشه عقب دارن بهمون نگاه میکنن
ژان هیچی نگفت و ییبو با کمی چرخوندن سرش، متوجه شد هنوزم دارن با دقت ماشین رو بررسی میکنن. با حس اینکه دارن نزدیک میشن، با کج کردن سرش، اون رو توی گردن ژان برد و بی توجه به لرزش ناگهانی بدنش از حرکتی که کرد، لب هاش رو روی گردنش کشید.
با ضربه محکمی که به شیشه خورد، هردوشون طی یک واکنش ناخوادگاه، سریع از هم فاصله گرفتن و ییبو شیشه رو پایین داد.
_ چیزی شده؟
نگهبان همونطور که با اخم بهشون نگاه میکرد گفت:
× اینجا جای این کارا نیست....گمشید برید
_ بله الان میریم
× زودتر....
ییبو با لبخند مثلا معذبی باشه ای گفت و ژان با دست هایی که هنوز کمی به خاطر بهت و اتفاقی که افتاده بود لرزش داشت، ماشین رو روشن کرد.
چند دور توی اون محله زدن و با پیدا کردن فضای مناسبی، توی سایه درخت بزرگی، اونجا پارک کرد. فاصلشون کمی زیاد تر شده بود ولی هنوز هم میتونستن به خوبی عمارت رو ببینن.
ولی به خاطر سایه درخت، توی تاریکی ماشینشون اصلا پیدا نبود.
سکوت وحشتناکی توی ماشین شکل گرفته بود. ژان هنوز نمیتونست اتفاقی که افتاده رو هضم کنه. ییبوهم نه تنها نمیدونست چی باید بگه، بلکه ذهنش به جاهای دیگه ای هم رفته بود.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
