part 24 (S3)

304 60 411
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

همونطور که جواب ژان رو میداد، با جین‌یونگ تماس گرفت و بعد از صحبت کوتاهی برای اومدن و جمع کردن اینجا، مختصاتشون رو براش فرستاد.

_ بیا تا جین‌ و چان برسن، بریم بیمارستان....فاصله زیادی باهاش نداریم

+ خب منتظر بمونیم

_ نگران پاتم...زود باش بریم

با چرخیدن ییبو و کمی خم شدنش به پایین، گیج بهش نگاه کرد.

+ چیکار میکنی؟

_ بیا روی کولم

+ چی؟ حتی فکرشم نکن...خودم میتونم راه برم

بی توجه به حالت ییبو، برگشت و قصد رفتن کرد. ولی به محض قرار گرفتن پای آسیب دیده اش روی زمین، درد تیزی توی بدنش پیچید و برای جلوگیری از اخ گفتنش محکم لبش رو گاز گرفت.

ییبو که شاهد این صحنه بود، جلو رفت و با یک حرکت سریع، ژان رو کول کرد. ژان با وحشت، محکم گردنش رو چسبید ولی با حرص گفت:

+ ییبو لعنتی...بذارم زمین...خودم میام

ییبو دست های رو زیر پاهای ژان محکم قفل کرد و بالاتر کشیدش، همزمان با لحن جدی و تا حدی خشنی که سعی میکرد استرس و نگرانیش رو باهاش مخفی کنه گفت:

_ آروم بگیر ژان....نمیذارم حتی یک ذره دیگه به پای آسیب دیده ات فشار بیاری...فهمیدی؟

ژان با حرص لب هاش رو روی هم فشار داد و کمی تقلا کرد، ولی با محکم تر شدن دست های ییبو زیرپاهاش، ناچار آروم گرفت و حلقه دستش دور گردن ییبو کمی محکم تر شد.

ییبو وقتی آروم شدن ژان رو دید با لحن آروم تری گفت:

_ طاقت درد کشیدنت رو ندارم...پس لطفا آروم بمون

ژان حرفی نزد ولی ضربان قلب بالا رفته اش بهش میفهموند ییبو خیلی خوب بلده قلبش رو بلرزونه و روش اثر بذاره. انگار دقیقا میدونست چی میتونه باعث بشه درنهایت تمام ژان رو راضی و قلبش رو تصاحب کنه.

مسیر کوتاه تا بیمارستان توی سکوت طی شد. سکوتی که آرامش شب رو به وجودشون هدیه کرد. نزدیک ورودی بیمارستان، ییبو با احتیاط ژان رو پایین گذاشت.

میدونست از اینکه اینطوری وارد بیمارستان بشه خوشش نمیاد.

_ پات چطوره؟

ژان با احتیاط پاش رو روی زمین گذاشت.

+ دردش کمتر شده

ییبو دوباره نشست و مچ پاش رو نگاه کرد.

_ خوشبختانه ورم نکرده...احتمالا همون کوفتگی باشه

ژان که متوجه احساس گناه توی لحن ییبو شده بود، دستش رو روی شونه اش گذاشت.

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now