لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
+ این...آرزو رو...به گور...میبری
سونگ هوا چند لحظه ای مکث کرد و ناگهانی شروع به خندیدن با صدای بلند کرد. از ژان فاصله گرفت و با شدت قهقه میزد.
× باورم...نمیشه که...دهنت...هیچوقت....و تحت هیچ شرایطی....بسته نمیمونه...خدای من...تو شاهکاری
خنده اش همونقدر که ناگهانی شروع شد، تموم شد و با کشیدن ناگهانی یقه ژان، به عقب پرتش کرد. پاهاش رو دو طرف بدنش گذاشت و روش خم شد.
اون میخواست عجز و لذت بیشتری توی چهره اش ببینه، پس هنوز باهاش کار داشت. جلو رفت و پاش رو روی سینه اش گذاشت.
× میدونی قبل از اینکه بکشمش یک بحث خیلی وحشتناک باهم داشتیم...البته اون اولین فرصت من برای کشتنش بود...خدای من چقدر رقت انگیز بود وقتی التماس میکرد به تو آسیبی نزنم....تو بیخیال چمد متر اون طرف تر درحال بازی کردن بودی...درحالیکه مادرت جلوی من زانو زده بود و برای نجات جون خودش و تو التماس میکرد. هنوزم زجه ها و گریه هاش رو به خوبی یادم میاد...اون دختر و زن مغرور...مقابل من تبدیل به هیچ شده بود
ژان دیگه حتی نفس هم نمیکشید. انگار سونگ هوا به خوبی تونسته بود مغزش رو با تک تک کلماتش به بازی بگیره و روح و روانش رو از هم بپاشونه.
فقط توی بهت و سکوت بهش خیره بود و اجازه میداد کلمات یکی یکی توی مغزش فرو برن. این اولین بار بود که انقدر در برابر کسی ضعیف شده بود.
سونگ هوا با پوزخند نفرت انگیزی بهش خیره بود و منتظر واکنشش بود. ولی وقتی فهمید انقدر روش تاثیر گذاشته که زبون درازش کوتاه شده، تک خنده ای کرد.
× میبینم زبونت بند اومده شیائو ژان...اولین باره که همچین اتفاقی افتاده مگه نه؟
+ منو....بکش
صداش ضعیف و خش دار بود ولی به راحتی به گوش سونگ هوا رسید.
× به این زودی؟ انقدر راحت؟ نه...میدونم هنوز کلی سوال دیگه توی ذهنت داری
وقتی سکوت لجوجانه ژان رو دید، با حرص یقه اش رو گرفت و بالا کشیدش.
× متنفرم از اینکه انقدر بهش شبیهی
+ پس....منو...بکش
× نه....به این آسونی؟ میدونی چقدر از اینکه مادرت رو راحت کشتنم ناراحتم؟ تو نباید راحت بمیری...میخوام درد بکشی...میخوام درد رو با تک تک سلول هات حس کنی شیائو ژان
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
