لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
[یک توصیه دوستانه: آب قند دم دستتون باشه و سعی کنید توی تاریکی پارت رو نخونید ؛) ]
در کمدش رو باز کرد و لباس مورد نظرش رو بیرون کشید. با احتیاط دستی روش کشید تا مطمئن بشه برای پوشیده شدن آماده اس.
توی آرامش و سکوت، لباس رو پوشید و توی آیینه به خودش خیره شد. چهره اش سرد و جدی بود و با وجود خیره بودنش به آیینه ذهنش جایی دیگه پرسه میزد.
در چندین سال قبل، توی یک روزی که آسمون به خاطر ابرهای تیره، دلگیر و آزاردهنده بود. بارون شدیدی درحال باریدن بود و یک پسر ۱۷ ساله تک و تنها، بدون چتر مقابل مردی که باهاش حرف میزد ایستاده بود.
خیلی چیزی از حرف های که میزد متوجه نمیشد ولی میدونست مضنون حرف هاش چیه. مرد دستش رو روی شونه پسر گذاشت و متاسفمی زمزمه کرد.
× حالا میخواید چیکار کنید؟
پسر که انگار با این سوال از خلا بیرون اومده بود، بهش نگاه کرد. کمی مکث کرد تا بفهمه چه جوابی باید به سوال مرد بده. مرد هم صبورانه منتظر بود چون میدونست این اتفاق واقعا از توان یک پسر به اون سن خارجه.
= مسیحی بود...پس میخوام دفن بشه
× همینجا؟
پسر کمی مکث کرد. باید اجازه میداد همینجا دفن شه؟ یا برش میگردوند؟ یا باید میذاشت هردو جا باشه؟ بهتر بود وقتی کمی تونست به افکارش مسلط بشه در این باره تصمیم بگیره.
نفس عمیقی کشید و سرش رو بلند کرد.
= اون رو بهتون اطلاع میدم...فعلا ببریدش
× بله....پس ما منتظرتون هستیم
پسر سری تکون داد و رفتنش رو تماشا کرد. هنوز میتونست خون رو روی صورت و لباس هاش حس کنه. به خوبی آخرین حرف هاش توی ذهنش مونده بود و انگار روی تکرار باشه، مدام توی گوشش پخش میشد.
همون اتفاقی افتاده بود که همیشه منتظرش بودن. اون مدام بهش میگفت که یک روزی این اتفاق میوفته ولی احمقانه سعی میکرد باهاش مخالفت کنه.
چرا وقتی قبلا همین اتفاق افتاده بود انقدر باهاش مخالفت میکرد؟ چرا با تنها ادمی که همیشه کنارش بود مخالفت میکرد و از اون ها دفاع میکرد؟
ناخوداگاه دست هاش مشت شد و توجهی به بارونی که سرتا پاش رو خیس کرده بود نداشت. نفهمید چقدر گذشت ولی بلاخره به خودش اومد و داخل خونه برگشت.
بی توجهی به هیچی، مستقیم وارد اتاق شد و با حرکات کندی، ملافه خونی روی تخت رو برداشت. نگاهش به دستمال های خونی کنار تخت افتاد و چند ثانیه ایه سرجاش موند.
ملافه توی دست های مشت شده اش گیر افتاده بود و چهره بی حسش ثابت مونده بود. با وجود چهره بی حسش نمیتونست منکر توده بغض بزرگ شکل گرفته توی گلوش بشه.
VOUS LISEZ
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
