لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
[ به پارت جدید خوش اومدید ؛) ]
لب هاش رو به گوش ییبو نزدیک کرد. خنده اش محو شد و صدای سرد و تاریکش توی گوش ییبو پیچید.
× فقط باید انتخاب کنی میخوای کدوم رو زنده نگه داری....
ییبو با شنیدن جملهی لوهان تکونی خورد. مردمک چشمهاش گشاد شد و چیزی درونش فرو ریخت و همزمان منفجر شد.
توی یک حرکت، دست لوهان رو که روی شونهاش بود گرفت و پیچوند. بدنش رو به جلو خم کرد و محکم به میز کوبید. روش خم شد و نزدیک گوشش غرید:
_ توی لعنتی چه زری زدی؟
نفسهاش از خشم تند شده بود و قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میرفت. دندونهاش روی هم فشرده شده بود و اگر میتونست، همونجا کارش رو تموم میکرد.
لوهان همونطور که صورتش به میز چسبونده شده بود و دردی توی دستش میپیچید، تک خنده کوتاهی کرد. چهره اش سرشار از رضایت و شرارت بود.
× واو....گه...خیلی حرکت خفنی بود...بلاخره تونستی سوپرایزم کنی...واقعا بهت افتخار میکنم
لحنش درعین حالی که هیجان زده بود، به شدت حس تحقیر میداد. ییبو با خشم فشاری به دستش وارد کرد و با صدایی که از خشم بم تر شده بود گفت:
_ لعنت بهت....فقط بگو چی میخوای؟
لوهان مکث کوتاهی کرد و سرش رو به سختی به طرف ییبو چرخوند. با لحنی آروم و قانع کننده گفت:
× فکر نمیکنی اول باید ولم کنی؟ راستش به نظرم توی اوضاعی نیستی که بخوای همچین کاری بکنی...اصلا تصمیم خوبی نیست گه...
لبخند آروم و متینی زد و ادامه داد.
× لطفا ولم کن گه....
ییبو فشار دیگه ای به دستش وارد کرد و ناگهانی ولش کرد. چند قدمی عقب رفت و بهش خیره شد. لوهان با آزاد شدنش، بلند شد و لباسش رو مرتب کرد. کمی بازوش رو ماساژ داد و به طرف ییبو برگشت.
× خب....گه....گفتی چی میخوام؟ یعنی فکر میکنی باهات شوخی میکردم؟
ییبو به سختی سعی میکرد تنفس شدیدش رو کنترل کنه و با مشت کردن محکم دست هاش، از کشتن لوهان جلوگیری کنه. هر حرکت اشتباهی، میتونست فاجعه به بار بیاره.
لوهان با دیدن سکوتش، نچی کرد و سرش رو تکون داد.
× خیلی خب...میدونی...از اونجایی که خیلی آدم مهربون و بخشنده ایم....بهت دوتا انتخاب میدم...خوبه؟
ییبو همچنان با سکوت بهش نگاه میکرد. البته که بخشی از حواسش به مانیتورهایی بود، که ستون های زندگیش رو نشون میداد.
DU LIEST GERADE
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
