لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
دست ژان رو روی شونه خودش گذاشته بود و دست دیگه اش محکم دور کمرش پیچیده بود. حرارت بدنش حتی از روی لباس هم به خوبی مشخص بود و ضربان قلب وحشت زده اش رو تند تر از قبل میکرد.
پرستار به محض دیدنشون، به کمکش اومد و بعد از خوابوندن جسم تب دار ژان، همزمان با صدا کردن دکتر به اتاقی منتقلش کرد. ییبو بدون برداشتن نگاهش از ژان با قدم های بلندی تخت رو دنبال میکرد و تا زمان رسیدن دکتر کنار تخت ایستاد.
با حضور دکتر، کمی از تخت فاصله گرفت تا مانعی برای رسیدگی به ژان نشه. دکتر خیلی سریع ژان رو معاینه کرد و بعد از توصیه های لازم برای داروهای موردنیاز به پرستار، به طرف ییبو برگشت.
_ حالش خیلی بده؟
× جناب وانگ....مدتی میشه ندیدمتون...حالتون خوبه؟
_ من خوبم....ژان چطوره؟
× بدنشون ضعیف شده...به نظر میرسه مدتی هست تحت فشارن و این چند روز اخیر اصلا استراحت کافی و تغذیه مناسب نداشتن.....تبشون از ضعف و خستگیه
_ طول میکشه تا خوب بشه؟
× با توجه به ضعف بدنیشون احتمالا ۲ تا ۳ روز طول بکشه...به هرحال ایشون بنیه قوی ای دارن و سرعت خوب شدنشون نسبتا بالاس
_ پس نیاز به مراقبت داره درسته؟
× البته....اگه بخواید امشب ببریدش، حتما تا فردا مراقبت تمام وقت میخوان...احتمالا تبشون دوباره بالا بره یا حتی دچار لرز بشن....پیش بینی میکنم تا فردا نیمه هوشیار باشن و نیاز به یک نفر که کنارشون باشه دارن
ییبو متفکر سری تکون داد. باید این اطلاعات رو به سهون منتقل میکرد و بعد از خبر دادن به چانیول، ژان رو به سوییت خودش میبرد.
میدونست بردنش به هرکدوم از عمارت ها، اشتباه محضه. پس بهترین گزینه سوییت خودش بود.
_ داروهاش رو....
× پرستار میگیره بهتون تحویل میده....امشب مرخص میکنید؟
_ بله فکر نمیکنم خیلی با موندن توی بیمارستان موافق باشه
× توصیه ام اینه که بمونه ولی اگه میتونید تمام وقت مراقبش باشید....وقتی سرمش تموم شد ترخیصش میکنم
_ بله مراقبشم...ممنونم
دکتر همزمان با خم کردن سرش، خواهش میکنمی گفت و از اتاق بیرون رفت. ییبو نگاهی به ژان انداخت و روی صندلی کنار تخت جا گرفت.
هنوز دونه های عرق روی صورتش به وضوح مشخص و پلک هاش قرمز بود. دستمالی از جیبش بیرون کشید و آروم و با احتیاط عرق روی صورتش رو پاک کرد.
KAMU SEDANG MEMBACA
THE GAME OF DESTINY
AksiFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
