لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(شرمنده بابت تاخیر، جایی بودم که به اینترنت دسترسی نداشتم.)
فردا صبح، با عجله ای که به لطف تاخیر چانیول بود، به فرودگاه رسید. به محض رسیدنش، شماره پروازش خونده شد و با یک خداحافظی سرسری، ازش دور شد و چند دقیقه بعد، توی هواپیما بود.
سفر حدودا ۱۵ ساعته اش، نسبتا سخت گذشت و سعی کرد بیشترش رو با خوابیدن بگذرونه تا توی اون ۴ روز نیاز کمتری به خواب داشته باشه.
زمانی که رسید شب بود و امیدوار بود حضورش، برادرش رو نترسونه. خیلی طول نکشید تا مقابل آپارتمان محل زندگی برادرش قرار بگیره و وارد بشه.
خوشبختانه نگهبان خیلی زود اون رو شناخت و بهش اجازه ورود داد. حالا با هیجان، پشت در واحد برادرش ایستاده بود. وسایل توی دستش رو روی زمین گذاشت و در زد.
در جواب صدای زیبای برادرش که میپرسید کی پشت دره، سکوت کرد تا زمانی که درباز شد. چهره بهت زده لوهان لبخند بزرگی روی لب هاش نشوند و خیلی زود، لوهان توی آغوشش بود.
محکم دست هاش رو دورش پیچید و عطرش رو نفس کشید.
_ دی دی کوچولوی من
× گه....تو...تو اینجا...چیکار میکنی؟ چطوری...چطوری اومدی؟
_ به خاطر تو اومدم...مگه میتونستم بذارم دی دی عزیزم ناراحت باشه؟
× بیا بیا داخل گه
هردو داخل رفتن و خیلی زود، مشغول حرف زدن و وقت گذروندن شدن. ییبو واقعا خوشحال بود که این تصمیم رو گرفت چون برق توی چشم های لوهان، واقعا خوشحالش میکرد.
ار همین حالا میدونست قراره تک تک دقایق ۴ روز آینده رو هرجوری که لوهان دوست داره بگذرونن. هرجایی دوست داره برن و هرکاری دوست داره بکنن.
کاش میتونست وقت بیشتری رو باهاش بگذرونه ولی حیف که نمیشد!
*********
ضربه ای به در اتاق زد و وقتی بعد از گذشت چندثانیه، جوابی نیومد، در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد. اتاق مرتب و لامپ خاموش، نشون میداد کسی توی اتاق نیست. اخمی از روی گیجی کرد و از اتاق بیرون رفت.
با دیدن مارک که به طرف اتاقش میرفت، صداش زد.
+ مارک
مارک با شنیدن صدای ژان، مسیرش رو کج کرد و به طرفش رفت.
مارک: بله رئیس؟
+ سهون رو ندیدی؟
مارک: نه...از بعد از ناهار دیگه ندیدمش
+ اوکی
مارک: میخوای دنبالش بگردم؟
+ نه پیداش میکنم....استراحت کن
ESTÁS LEYENDO
THE GAME OF DESTINY
AcciónFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
