part 6 (S3)

259 56 326
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

سهون بی صدا وارد سالن شد و با دیدن سوهو، لوهان و ییبو تنها توی سالن، متوجه شد ژان هم ترجیح داده فضا رو براشون راحت تر کنه و تنهاشون بذاره.

قصد داشت بی صدا بره که صدای آروم ییبو متوقفش کرد.

_ سهون

قدمی که برداشته بود رو سرجاش برگشت و بهش نگاه کرد. ییبو کمی لوهان رو از خودش فاصله داد و به طرف سهون رفت.

سهون: چیزی نیاز داری؟

با تردید ییبو برای حرف زدن، خودش به حرف اومد.

سهون: توی این مدتی که نبودی خیلی چیزا پیش اومده که بعد برات میگیم...ولی شما فعلا مدتی رو همراه مایید. لوهان این چند شب پیش سوهو گه بوده و اتاق چانیول هم برای دوتاتون جا داره. خواستی میگم بچه ها یک اتاق برای خودت حاضر کنن

ییبو ممنون ارومی زمزمه کرد.

_ ممنون...همون اتاق چان خوبه

سهون: چیز دیگه ای هست؟

ییبو نگاه بهش انداخت و چند لحظه ای مکث کرد.

_ اونجا....ژان....بهمون حمله شد....ژان درگیر شد

سهون نیم نگاهی به پارچه دور دست ییبو انداخت و گفت:

سهون: باشه میرم سراغش....تو خوبی؟ فردا صبح دکتر میاد معاینه ات کنه ولی اگه لازمه بگم الان بیاد

_ خوبم

سهون سری تکون داد و بعد از فشردن آروم بازوش، تنهاش گذاشت. وقتی از دیدرسش دور شد، قدم هاش رو سریع تر و بلند تر برداشت و به اتاق ژان رفت.

بدون در زدن در رو باز کرد و با دیدنش که روی تخت نشسته بود و مشغول ضدعفونی کردن زخم روی دستش، که سهون تازه متوجهش شده بود، بود، سریع در رو بست و جلو رفت.

سهون: این چیه؟ ییبو گفت بهتون حمله شده

+ این ربطی به حمله نداره

سهون مقابلش روی زمین نشست و با گرفتن دستش، خودش مشغول ضدعفونی کردن و بستنش شد.

+ شیشه ای که داشت تقریبا رگش رو باهاش میزد، ازش گرفتم. اینطوری شد

سهون: ماجرای حمله چیه؟

+ تقریبا ۱۰_۱۲ نفر بودن....میخواستن بکشنش....نمیشد فرار کنیم....درگیر شدم....فکر کنم تعقیبم کردن ولی خب به نسبت دیر وارد عمل شدن...شاید اصلا از راه دیگه ای فهمیدن

سهون: بررسی میکنم....آسیب دیدی؟

+ نه...یکم کوفتگیه....چانیول چطوره؟

سهون بستن باند دستش رو تموم کرد و کنارش نشست.

سهون: افتضاح

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now