part 21 (S3)

317 63 366
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

زمان به سرعت میگذشت و ژان تنها برای خوردن دوباره داروهاش و غذا از زیر پتو بیرون اومد و واضحاً تمایلی به صحبت نداشت.

با تاریک شدن هوا ییبو متوجه شد زمانی زیادی از بودنش کنار ژان باقی نمونده. سهون بهش پیام داده بود ۱ ساعت دیگه میرسه و ییبو هیج فرصتی برای حرف زدن با ژان پیدا نمیکرد.

نفسش رو کلافه بیرون داد و به طرف اتاق رفت. اول نیم نگاهی به داخل انداخت و با دیدن چهره غرق در خواب ژان، با احتیاط وارد اتاق شد.

با کمترین سر و صدا روی تخت دراز کشید و دستش رو زیر سرش گذاشت. توی سکوت به چهره آروم ژان خیره شد. حالا که نمیتونست باهاش حرف بزنه، حداقل از دیدنش لذت میبرد.

چهره اش آروم بود و این جزو معدود بارهایی بود که ییبو ژان رو انقدر آروم میدید. با احتیاط انگشتش رو جلو برد و با کمی فاصله از صورتش نگه داشت. با انگشتش خط ابرو هاش رو، پلک هاش و لب هاش رو دنبال کرد.

انگار که داره به آرومی نوازششون میکنه. انگشتش رو جلوی لب هاش نگه داشت و به سختی سعی میکرد به وسوسه لمس لب هاش غلبه کنه.

ولی توی همین فاصله، خاطره ای با وضوح بالا توی ذهنش پخش شد. خاطره ای که به طرز عجیبی فراموش کرده بود. همون شبی رو که برای لو نرفتنشون، ژان رو بوسیده بود.

به خوبی میتونست نرمی لب هاش رو به خاطر بیاره. حتی به طرز عجیب و مسخره ای میتونست بگه لب هاش به شدت خوشمزه بود. خوشمزه و بوسیدنی!

با حس گرم شدن فضای اطرافش، نفس عمیقی کشید و چندباری آب دهنش رو قورت داد. دست رو عقب اورد و توی بغل خودش جمع کرد تا مبادا وسوسه لمس کردنش، کار دستش بده.

نمیدونست چه مدته بهش خیره اس، ولی با ویبره گوشیش، توی جاش پرید و سریع از روی تخت بلند شد. همزمان که تماس رو جواب میداد از اتاق بیرون رفت.

_ سهون...

سهون: سلام...ما ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم

_ باشه...ژان خوابه...بیدارش میکنم تا بیای

سهون: ممنونم

_ خواهش میکنم...میبینمت

تماس رو قطع کرد و به اتاق برگشت. ولی این بار با ژان که روی تخت نشسته بود رو به رو شد.

_ ژان....

+ لباس هام رو بهم میدی؟

صدای آروم و گرفته اش نشون میداد هنوز مریضی از بدنش بیرون نرفته و همین باعث میشد ییبو بخواد بازهم کنار خودش نگهش داره.

ولی میدونست بیشتر از این امکانش نیست. پس بی حرف لباس های ژان رو براش آورد.

_ برات شستم و اتو کردم

THE GAME OF DESTINYHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora