لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(قبل از شروع برای حفظ آرامش نفس های عمیق بکشید!)
همون لحظه متوجه شدن دوتا از گاردها از روی زمین بلند شدن و قصد حمله به ژان و جینیونگ رو دارن. برق چاقو توی دست کسی که میخواست به ژان حمله کنه توی چشم هردوشون خورد.
فرد پشت سر جینیونگ هم چوبی از روی زمین برداشته بود و آماده زدن بود. ژان و جینیونگ هردو از نگاه مارک و ییبو متوجه شدن یه مشکلی هست. نگاه ژان کاملا روی ییبو بود.
ییبو نیم نگاهی بهش کرد و توی یک لحظه با صدای زدن جینیونگ به طرفش دوید. دیگه نمیتونست ببینه جینیونگ داره آسیب میبینه.
اون کمای یک ماهه که به خاطر نجات ییبو تجربه کرده بود، براش کافی بود. مارک هم فقط فرصت کرد به ژان هشدار بده، چون فرد پشت سرش زیادی بهش نزدیک بود.
مارک: رییس پشت سرت
ژان با هشدار مارک سریع چرخید و بعد از یک درگیری کوتاه، با چاقوی خود مرد جونش رو گرفت. مارک سریع خودش رو بهش رسوند و بازوش رو گرفت.
ولی مقصد نگاه ژان، جینیونگ و ییبویی بودن که با نگرانی مشغول بررسی سر تا پای جینیونگ بود.
_ خوبی؟ آسیب ندیدی؟ به سرت که نخورد؟
جینیونگ: خوبم رییس نگران نباشید
مارک نگاه ناراحتی به ژان انداخت و به وضوح لحظه به لحظه سرد شدن چشم هاش رو تماشا کرد. البته تماشا کننده این دراما فقط مارک نبود. سهون و چانیولی که تازه بهشون رسیده بودن هم شاهد بودن.
چانیول ناخوداگاه زیرلب گفت:
چان: وای ییبو...گند زدی...واقعا گند زدی...روزی که بیای پیشم ناله کنی قطعا یه مشت مهمونت میکنم
با شنیدن صدای نفس عمیق سهون، متوجه شد حرف های زیرلبیش اونقدراهم آروم نبود.
سهون: این آخرین شانس ییبو بود
چان: چی؟ یعنی...یعنی چی؟
سهون: از همین لحظه ییبو برای ژان تبدیل به غریبه ای شد که هیچوقت نمیشناخته
چان: یعنی...علاقه اش بهش از بین رفت؟
سهون: قطعا نه ولی دیگه تلاشی براش نمیکنه...چون ارزشش رو از دست داده....ژان راحت تر از چیزی که فکر میکنی میتونه آدمارو پشت سر بذاره
چان: تو...
سهون با حدس زدن ادامه جمله اش، وسط حرفش پرید.
سهون: من تا الان توی تصمیمات و رفتارش با ییبو بعد از علاقه اش، هیچ دخالتی نداشتم...از حالا به بعدم ندارم...
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
