لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
ییبو وقتی به عمارت اصلی رسید، متوجه شد خودش اولین نفریه که حاضر شده. ولی با دیدن ماشین آشنایی که بلافاصله متوجه شد ماشین ژانه، فهمید تنها نیست.
وارد عمارت شد و بعد رسیدن به سالن، موفق شد ژان و مباشر رو درحال حرف زدن ببینه. جلوتر رفت و اعلام حضور کرد. هردو به طرفش برگشتن و ژان با اخم محوی که نشون از گیج شدنش میداد، بهش نگاه میکرد.
_ رئیس بهم گفتن این ساعت اینجا باشم
مباشر: درسته...الان داشتم به جناب شیائو توضیح میدادم...کار فوری ای براشون پیش اومده ولی زود برمیگردن...خواستن که توی اتاقشون منتظر باشید
هردو باشه کوتاهی زمزمه کردن و به اتاق رئیس رفتن. چند دقیقه ای توی سکوت مقابل هم نشسته بودن. ییبو نگاهی به اطراف انداخت. این تنها فرصت این مدت بود و باید ازش استفاده میکرد.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم باشه.
_ ژان....باید حرف بزنیم
ژان بدون اینکه سرش رو به طرفش بچرخونه، جوابش رو داد.
+ من حرفی ندارم
_ ولی من دارم و ازت میخوام بهشون گوش بدی
+ من نمیخوام چیزی بشنوم
_ ژان...خواهش میکنم چرا لج میکنی؟
با بلند شدن ژان از سرجاش، چند لحظه ای گیج بهش نگاه کرد.
+ ترجیح میدم بیرون منتظر بمونم
با رسیدن ژان به در اتاق، ییبو نفهمید چطور از سرجاش پرید و با گذاشتن دستش روی در، دوباره اون رو بست. نفس ژان توی سینش گیر کرد و با کمی خشم گفت:
+ دستتو بردار
ییبو بی توجه به حرفش، محکم بازوش رو گرفت و به طرفش خودش چرخوند. با تقلای ژان بدون ول کردن بازوش، کمی به عقب هولش داد و بین خودش و در گیرش انداخت.
+ داری چه غلطی میکنی؟ حواست هست کجاییم؟
صداش کمی لرزید و تکونی خورد. ییبو نفسش رو بیرون داد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
_ نمیذارم فرار کنی ژان...باید بهم گوش بدی
ژان با دست آزادش سعی کرد پسش بزنه و گفت:
+ گمشو کنار وانگ ییبو...هیچ دلیلی نداره که به حرفت گوش بدم
ییبو میتونست خشم و عجز رو توی وجود خودش حس کنه. دیگه نمیتونست بذاره با ادامه پیدا کردن این موش و گربه بازی، هردوشون عذاب بکشن.
با پس زده شدن دوباره اش توسط ژان، ناخوداگاه محکم به در کوبیدش و با حرص و از بین دندون های قفل شده اش غرید.
ESTÁS LEYENDO
THE GAME OF DESTINY
AcciónFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
