لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
همونطور توی فکر بود که صدای ضعیفی از ژان به گوشش رسید. کمی روش خم شد تا بتونه صداش رو بشنوه.
_ چیزی میخوای؟
+ آ....آب....
_ اوه تشنته....الان برات میارم
سریع بلند شد و کمی بعد با لیوان بزرگی آب برگشت. لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشت و روی تخت نشست. میدید ژان مدام زبونش رو روی لب های خشک شده اش میکشه.
دستش رو آروم زیر کمرش برد و بدنش رو بالا کشید. کمی جا به جا شد و ژان رو کامل به قفسه سینه خودش تکیه داد. دستش رو دورش پیچید و با دست دیگه اش، لیوان رو جلوی دهنش نگه داشت. ژان دست لرزونش رو بالا اورد و روی دست ییبو گذاشت.
با عطش فراوانی تمام آب توی لیوان رو یه نفس سر کشید. وقتی بلاخره حس کرد اون عطش وحشتناکش رفع شده، دست ییبو رو ول کرد و سرش رو به جایی بین شونه و گردنش تکیه داد.
ییبو لیوان رو کنار گذاشت و سرش رو خم کرد تا چهره اش رو ببینه. چشم هاش بسته بود و نفس های گرمش، از بین لب های نیمه بازش، به گردنش میخورد.
آروم دستش رو بالا آورد و موهای ریخته شده توی صورتش رو کنار زد. با صدای آرومی زمزمه کرد.
_ چطور در هرحالتی انقدر خوشگلی؟
با تکون خوردن ژان توی بغلش، به خودش اومد و دوباره روی تخت خوابوندش. پتو رو روی بدنش کشید و خواست مرتبش کنه که متوجه نکته ای شد. ژان با لباس های بیرونش شدیدا ناراحت به نظر میرسید.
چند دقیقه ای فکر کرد و در اخر به این نتیجه رسید که عوض کردنشون بهترین گزینه اس. پس یک دست لباس تمیز از کشو بیرون اورد و کنارش برگشت. بعد از طی کردن دقایقی نفس گیر و سخت، موفق شد لباس های ژان رو عوض کنه.
کمی عقب رفت و نفسش رو بیرون داد. دستش رو روی پیشونیش کشید و عرق های فرضیش رو پاک کرد. ولی وقتی چهره آروم تر شده ژان رو دید، فهمید کار درستی کرده.
پتو رو روش کشید و وقتی از آرامشش مطمئن شد، از سرجاش بلند شد و کش و قوسی به بدن خسته اش داد. همزمان به چهره آروم ژان خیره بود. این اولین باری بود که اینطوری و با تمام وجود از کسی مراقبت میکرد.
ولی به جای خستگی، لبخند محوی روی لب هاش بود. هیچوقت ژان انقدر بهش نزدیک نبود و حالا با اینکه کمی بی رحمی بود، ولی از این نزدیکی لذت میبرد.
حتی با وجود اینکه به خاطر مریضی و ضعفش بود. نمیفهمید چطور انقدر اتیش عشق توی وجودش شعله وره. هرچی بیشتر بهش خیره میشد، میلش به بغلش کردن بیشتر میشد.
دلش میخواست با تمام وجود بغلش کنه و عطرش رو نفس بکشه. با فهمیدن فکرایی که توی ذهنش بود، چشم هاش گرد شد. خب انگار داشت عقلش رو از دست میداد.
BINABASA MO ANG
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
