لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(توصیه میکنم حتما دستمال کاغذی و آب قند داشته باشید!)
با چشم هایی بی روح، به تصویر خودش توی آیینه خیره شد. چقدر داغون و ژولیده به نظر میرسید. مغزش انگار خاموش شده بود و هیچ فرمان درستی بهش نمیداد.
بخش زیادی از وقایا توی هاله ای از مه فرو رفته بودن و خودشون رو مخفی کرده بودن. ییبو میدونست اتفاقات وحشتناکی افتاده ولی انگار به خاطر نمیورد.
توی کمد پشت آیینه، دستگاه ریش تراش رو پیدا کرد و ته ریش جا خوش کرده روی صورتش رو از بین برد. حالا پوست رنگ پریده و لاغر شده اش، با وضوح بیشتری مشخص بود.
زیر چشم هاش گود افتاده و لب هاش خشک شده بودن. تک و تنها بودن با زخم هایی که رسیدگی بهشون سخت بود به این روز درش اورده بود.
با احتیاط پانسمان روی زخم سینه اش رو برداشت و بعد از تمیز کردن زخمش، بدون اینکه خم به ابرو بیاره، دوباره اون رو بست.
انگار بدنش در یک بی حسی مطلق بود که حتی درد و سوزش زخم هاش رو هم حس نمیکرد. اصلا این زخم ها از کجا اومده بود؟ یعنی توی ماموریت آسیب دیده بود؟
چرا انگار خاطراتش بهم ریخته بودن؟ چرا انقدر احساس غم و درد میکرد؟ هرچی بیشتر فکر میکرد، ذهنش بهم ریخته تر میشد.
آبی به سر و صورتش زد و از سرویس بیرون رفت. با دیدن غذایی که چند دقیقه قبل از پیک تحویل گرفته بود، روی مبل نشست و مشغول خوردن شد.
از کی تا حالا غذاها انقدر بی مزه شده بودن؟ چرا هیچ طعم خاصی رو حس نمیکرد؟ میخواست بیخیال خوردن بشه ولی گرسنگی زیادش مانع شد.
پس بی توجه به بی مزه بودن غذاها، همشون رو تا آخر خورد. حالا کمی احساس بدش کمتر شده بود. مسکنی رو که به سختی توی جعبه کمک های اولیه پیدا کرده بود، برداشت و با کمی آب خورد.
نگاهی به اطراف خونه انداخت و روی مبل دراز کشید. اصلا چطوری به این خونه اومده بود؟ خونه ای که آخرین باری که درش حضور داشت زمانی بود که پدرش زنده بود.
این خونه متعلق به پدرش بود و بعد از مرگش برای ییبو و لوهان مونده بود. همه فکر میکردن ییبو این خونه رو فروخته ولی این کار رو نکرده بود.
حالا نمیدونست چطور سر از اینجا در آورده. اصلا چطور یادش بود که کلید مخفی شده کجاست؟ یا حتی چرا پول و وسایل مدرن توی خونه بود؟
یعنی قبلا هم به اینجا سر زده بود؟ ذهن خسته اش به خاطر نمیورد که ییبو هرچند وقت یک بار به این جا سر میزنه و برای روز مبادا همه چیز اینجا داره.
همونطور که به بخش های مختلف خونه نگاه میکرد، کم کم چشم هاش سنگین شد و روی هم رفت. خوابی ناخواسته جسم خسته اش رو در بر گرفت و ذهن بهم ریخته اش رو برای مدت کوتاهی خاموش کرد.
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
