لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره کیوتی ها.
با قدم های پر از تردیدی وارد سالن شد. نمیدونست این اومدن توی این موقعیت تصمیم درستی بوده یا نه. ولی دیگه نمیخواست این موضوع رو کش بده.
با دیدن رئیس هونگ، سرجاش ایستاد و بهش احترام گذاشت.
هونگ: خوش اومدی
ییبو ممنون کوتاهی زمزمه کرد.
هونگ: اگه هنوز مطمئن نیستی...مجبور نیستی انجامش بدی
_ میخوام تمومش کنم...میبینمش
هونگ: میگم مباشر راهنماییت کنه...تنهایی مشکلی نداری؟
_ نه از پسش برمیام
هونگ سری تکون داد و ییبو همراه مباشر رفت. مقابل یکی از اتاق های زیرزمین متوقف شد و ییبو رو تنها گذاشت. یییو چند دقیقه به در خیره شد.نیاز داشت خودش رو جمع و جور کنه و برای مقابله باهاش آماده بشه.
وقتی احساس کرد کمی به خودش مسلط شده، در رو باز کرد و وارد اتاق شد.با دیدن لوهان که با زنجیرهای بسته شده به دستش، از سقف آویزون بود، احساس کرد قلبش فشرده شده. البته که بابت این حس بد از خودش متنفر بود. لوهان عامل مرگ لی و عموشون بود، میخواست خودش، چانیول و ژان رو بکشه.چطور هنوز میتونست با دیدن این حالتش، ناراحت بشه.
قدمی جلوتر رفت که لوهان متوجه حضورش شد. سرش رو بالا آورد و با لبخند عجیبی بهش نگاه کرد.
× اوه...سلام گه....اومدی منو ببینی؟
یییو با چهره ای که هاله محوی از غم روش بود بهش خیره بود.
_ آره...اومدم تو رو ببینم
لوهان قیافه متفکری به خودش گرفت و سرش رو تکون داد.
× همممم...راستش از اینکه موفق نشدم واقعا ناراحتم...نقشه ام خیلی نقشه تمیزی بود.....
کمی مکث کرد و با هیجان به ییبو نگاه کرد.
× مگه نه؟ توهم موافقی گه؟
ییبو آروم سرش رو تکون داد.
_ اوهوم...واقعا نقشه تمیزی بود
لوهان خنده شیرینی کرد و تند تند سرش رو تکون داد.
× میدونستم گه...میدونستم بهم افتخار میکنی...ولی...حیف شد....اونطوری که میخواستم پیش نرفت
ییبو همونطور که بهش میکرد، روی صندلی توی اتاق نشست و جوابش رو داد.
_ چون فکر میکردی تو تنها کسی هستی که باهوشه
لوهان کمی رو نوک پاهاش جا به جا شد تا از فشار روی دست هاش کم شه. کمی سکوت کرد و به نقطه دیگه ای خیره شد.
× حقیقت ماجرا اینه احمق تر از تصورم بودید...نه فقط تو...همتون! واقعا ناامید کننده بودید و خب شاید یکم دست کم گرقته بودمتون؟ به هرحال بزرگ شدن توی این دنیا گاهی کمک کننده اس...نه؟
STAI LEGGENDO
THE GAME OF DESTINY
AzioneFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
