part 43 (S3)

326 51 613
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(توصیه میکنم قرص آرامبخش و آب خنک کنارتون داشته باشید.)

هنوز قدمی برنداشته بود که صدای قدم هایی توی گوشش پیچید و در اتاق با صدای بدی پشت سرش بسته شد‌. توی جاش تکونی خورد و نگاهش رو به جایی مقابلش، که صدای قدم ها ازش میومد دوخت.

سایه شخصی مقابل چشم هاش نمایان شد و قبل از اینکه به طور واضح ببیندش، صدای آشناش توی گوشش پیچید.

× سلام برادر

نفس ییبو توی سینه اش حبس شد و تا واضح شدن سایه و دیدن چهره لوهان، همونطوری موند. لوهان با قدم های آروم و مصممی جلو اومد و بدون نگاه کردن به ییبو مقابل مانیتورها ایستاد.

× کمی دیر کردی....دیگه داشتم نگران میشدم

ییبو حس میکرد کلمات رو گم کرده، مغزش سفید شده بود و سخت میتونست موقعیت رو درک کنه.

لوهان کمی سرش رو به طرف ییبو چرخوند. انقدری که ییبو میتونست لبخند عجیبش رو توی نور مانیتورها بیینه.

× قرارمون سرجاشه...فقط میخواستم قبلش چیزی بهت نشون بدم

با دیدن سکوت ییبو، به طرفش چرخید و با چهره معصوم و بی گناهی گفت:

× قول میدم خیلی طول نکشه

ییبو بلاخره تونست زبونش رو توی دهنش بچرخونه و به حرف بیاد.

_ اینجا...اینجا چه خبره لو؟

لوهان لبخند شیرینی زد و عینک جذابی که ییبو اولین بار بود میدید، رو روی صورتش درست کرد.

× آمممم...خبر که....نمیدونم میشه گفت خبر خاصی هست یا نه....فکر میکنی خبر خاصیه؟

ییبو کم کم به خودش مسلط میشد و صداش از تردید و حتی ترسی که توش بود، فاصله میگرفت.

_ اینجا کجاست لو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ برای چی من رو کشوندی اینجا؟ چه خبره؟ داری چیکار میکنی؟

× اوووو...سوالات خیلی زیاده گه...اینطوری که نمیتونم بهشون جواب بدم...باید یکی یکی بپرسی

دست به سینه به میز مقابل مانیتورها تکیه داد و با چهره ای منتظر به ییبو خیره شد.

× حالا یکی یکی بپرس

ییبو قدمی جلو برداشت و با اخطار صداش زد.

_ وانگ لوهان!!

لوهان اخم متفکری کرد و سرش رو تکون داد.

× وانگ لوهان....وانگ....همممم....چندسالی میشد کسی اینطوری صدام نزده بود....راستش میشه گفت....درواقع جز تو هیچکس من رو اینطوری صدا نمیزنه گه.....

کمی مکث کرد و چهره اش جدی و بی حس شد.

× چون من وانگ لوهان نیستم گه.....خیلی وقته که نیستم

THE GAME OF DESTINYCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang