لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
(توصیه میکنم قرص آرامبخش و آب خنک کنارتون داشته باشید.)
هنوز قدمی برنداشته بود که صدای قدم هایی توی گوشش پیچید و در اتاق با صدای بدی پشت سرش بسته شد. توی جاش تکونی خورد و نگاهش رو به جایی مقابلش، که صدای قدم ها ازش میومد دوخت.
سایه شخصی مقابل چشم هاش نمایان شد و قبل از اینکه به طور واضح ببیندش، صدای آشناش توی گوشش پیچید.
× سلام برادر
نفس ییبو توی سینه اش حبس شد و تا واضح شدن سایه و دیدن چهره لوهان، همونطوری موند. لوهان با قدم های آروم و مصممی جلو اومد و بدون نگاه کردن به ییبو مقابل مانیتورها ایستاد.
× کمی دیر کردی....دیگه داشتم نگران میشدم
ییبو حس میکرد کلمات رو گم کرده، مغزش سفید شده بود و سخت میتونست موقعیت رو درک کنه.
لوهان کمی سرش رو به طرف ییبو چرخوند. انقدری که ییبو میتونست لبخند عجیبش رو توی نور مانیتورها بیینه.
× قرارمون سرجاشه...فقط میخواستم قبلش چیزی بهت نشون بدم
با دیدن سکوت ییبو، به طرفش چرخید و با چهره معصوم و بی گناهی گفت:
× قول میدم خیلی طول نکشه
ییبو بلاخره تونست زبونش رو توی دهنش بچرخونه و به حرف بیاد.
_ اینجا...اینجا چه خبره لو؟
لوهان لبخند شیرینی زد و عینک جذابی که ییبو اولین بار بود میدید، رو روی صورتش درست کرد.
× آمممم...خبر که....نمیدونم میشه گفت خبر خاصی هست یا نه....فکر میکنی خبر خاصیه؟
ییبو کم کم به خودش مسلط میشد و صداش از تردید و حتی ترسی که توش بود، فاصله میگرفت.
_ اینجا کجاست لو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ برای چی من رو کشوندی اینجا؟ چه خبره؟ داری چیکار میکنی؟
× اوووو...سوالات خیلی زیاده گه...اینطوری که نمیتونم بهشون جواب بدم...باید یکی یکی بپرسی
دست به سینه به میز مقابل مانیتورها تکیه داد و با چهره ای منتظر به ییبو خیره شد.
× حالا یکی یکی بپرس
ییبو قدمی جلو برداشت و با اخطار صداش زد.
_ وانگ لوهان!!
لوهان اخم متفکری کرد و سرش رو تکون داد.
× وانگ لوهان....وانگ....همممم....چندسالی میشد کسی اینطوری صدام نزده بود....راستش میشه گفت....درواقع جز تو هیچکس من رو اینطوری صدا نمیزنه گه.....
کمی مکث کرد و چهره اش جدی و بی حس شد.
× چون من وانگ لوهان نیستم گه.....خیلی وقته که نیستم
KAMU SEDANG MEMBACA
THE GAME OF DESTINY
AksiFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
