part 11 (S3)

282 60 356
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

با حرص چشم غره ای به چانیول رفت و آماده زنگ زدن به ژان شد. با تردید به شماره اش خیره بود. میدونست چه جواب بده چه نده ضایع میشه. ولی حاضر نبود انقدر راحت کوتاه بیاد.

پس شماره اش رو گرفت. همینطور بوق میخورد ولی خبر از جواب دادن نبود، تا اینکه درست قبل از قطع شدن، صدای سرد ژان توی گوشی پیچید.

+ بله

_ ژان....

ییبو چند لحظه ای مکث کرد. نمیدونست باید چی بگه و دیدن چانیول که دست به سینه و با پوزخند مشغول تماشاش بود عصبیش میکرد.

+ چته وانگ ییبو...من وقت اضافه برای گوش کردن به صدای نفساتو ندارم

_ خوبی؟

+ چی؟

_ خوبی؟ جواب ندادی اخه

+ لابد نخواستم جواب بدم

_ ژان....

+ کارت همین بود؟ پس قطع میکنم

بی حرف دیگه ای تماس قطع شد. ییبو در جواب نگاه چانیول، تسلیم شده سرش رو پایین انداخت.

چان: من که بهت گفته بودم

_ من...من برام مهم نیست

چانیول نفس عمیقی کشید. باورش نمیشد ییبو هنوزم داره مقاومت میکنه.

چان: باشه حق با توعه....

_ چان...واقعا کشش قهر تو رو ندارم

چانیول حرفی نزد‌. در واقع دیگه حتی حوصله حرف زدن نداشت. اون‌قدر خسته بود که فقط می‌خواست یه ذره به خودش استراحت بده.

واسه یه لحظه، نقاب خنده‌ی دروغیشو بذاره کنار و به زخم‌های خودش نگاه کنه. نه واسه قوی بودن، نه واسه بقیه... فقط واسه خودش. برای اینکه یه کم خوب شه!

نمیدونست چطور باید از ییبو بخواد کمی بهش فرصت بده. از نظرش بی رحمی بود که این کار رو باهاش بکنه‌. ییبو چیزهای زیادی از دست داده بود و اینکه ازش بخواد مدتی تنهاش بذاره یکم بی انصافی بود.

چانیول نمی‌خواست بی‌انصاف باشه، نمی‌خواست ییبو رو پس بزنه. ولی خب... اونم آدم بود. یه آدم خسته، با زخمایی عمیق. آدمی که قوی بودن براش تبدیل به عادت شده بود، نه انتخاب.

ییبو انگار متوجه درگیری درونی چانیول شده بود. برای لحظه ای مهی که انگار جلوی چشم هاش رو گرفته بود کنار رفت و ییبو تونست کمر خم شده چانیول رو ببینه.

چطور تونسته بود فراموشش کنه؟ چطور تونسته بود اجازه بده چانیول بار همه چیز رو تنهایی به دوش بکشه؟ اون هم درد کشیده بود و عزیز از دست داده بود.

THE GAME OF DESTINYHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora