لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
ژان انقدر کرخت و گیج بود که متوجه نشد کی به عمارت اصلی رسید. چند دقیقه ای توی ماشین نشست تا کمی به خودش بیاد.
دیدن دوباره ییبو و اتفاقاتی که افتاده بود، حالش رو دوباره بد کرده بود. دستی به صورتش کشید و با حس بوی خون، صورتش جمع شد.
خودش هم نمیدونست چرا اون کار رو کرده، فقط در لحظه خشم بهش غلبه کرد و انجامش داد. از اینکه اونطوری به ییبو توهین شده بود خوشش نمیومد.
اگر میدونستن ییبو دقیقا چه جایگاهی داره، جرعت نمیکردن اینیوری باهاش برخورد کنن. ولی ییبو نمیتونست اون لحظه واکنش بده، پس ژان به جاش انجامش داد.
این درس عبرتی میشد تا دیگه کسی جرعت نکنه به ییبو توهین کنه. وقتی حس کرد کمی آروم شده، از ماشین پیاده شد و به طرف عمارت رفت.
نگهبان به محض دیدنش در رو باز کرد و ژان با چهره خسته ای، با تکون کوچیک سرش ازش تشکر کرد. تشکری که باعث شد نگهبان با لبخند محوی تا کمر براش خم بشه. ژان با همون خستگی وارد سالن شد و با دیدن رییس هونگ که منتظرش بود، لبخند محوی زد.
هیچوقت فکر نمیکرد روزی رئیس هونگ انقدر براش یادآور مادرش باشه.
+ دایی...
رییس هونگ با شنیدن صداش سرش رو بلند کرد و با دیدن خون روی دست ها و لباسش، با چشم هایی گرد از سرجاش بلند شد.
× این چه وضعیه ژان...یه بررسی محموله بود...چرا انقدر خونی شدی؟
لبخند ژان با دیدن نگرانیش پررنگ تر شد که در جواب چشم غره ای دریافت کرد.
× میگم این چه وضعیه بچه؟
+ دایی...نگران نباش....یکی از زیردست هاش جایگاهش رو نمیدونست...بهش فهموندم
جوابش رو داد و خودش رو روی مبل انداخت. رییس هونگ چند ثانیه ای بهش خیره موند و بعد سری به نشونه تاسف تکون داد.
با قدم های آرومی جلو رفت و کنارش نشست. ژان با حس نشستنش، چشم هاش رو باز کرد و بهش نگاه کرد.
+ دایی نمیترسی کسی مارو ببینه؟
× کسی حق ورود به سالن رو نداره...اون هایی هم که اجازه دارن میدونن
ژان هومی گفت و با خستگی چشم هاش رو بست.
× محموله چیشد؟
+ اسنایپ ها خوبن ولی کلت ها اشکال داشت...گفتم تعویض کنن...خسارت این تعویض رو بهشون میدیم...کیفیتشون خوب بود. ارزشش رو داشت دست کسی دیگه نیوفته
رئیس هونگ هومی گفت و سکوت کرد. ولی با دیدن حالت ژان با کمی مکث به حرف اومد.
× خوبی ژان؟؟ میدونی که میتونی ازم کمک بخوای
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
