لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
کرختی و درد بدنش رو حتی با وجود بسته بودن چشمهاش احساس میکرد. توی نقطه به نقطهی بدنش احساس ضعف و بی حالی میکرد که حتی باز کردن چشم هاش رو براش دشوار میکرد.
حتی بعد از فاصله دادن پلک هاش و تماشای سقف بالای سرش، همه جا رو در هالهای از تاری میدید. پلک میزد و نفس ميکشيد، اما در حقیقت مغزش خاموش شده بود.
نمیتونست چیزی به یاد بیاره و خودش رو در خلا میدید. همین موضوع باعث شده بود که همه چیز بی معنا تر به نظر برسه.
به سختی چشم چرخوند و سعی کرد محوطه اطراف رو از نظر بگذرونه، اما همچنان نگاهش تار بود. لحظات به سختی میگذشت، اما کم کم، همه چیز داشت وضوح پیدا میکرد.
محوطه اطرافش شفاف شد و با هربار نفسی که میکشید، دردی توی قفسه سینهش میپیچید. کم کم تصاویر قبل از بیهوشی اش، بی رحمانه بهش هجوم آوردن.
صحبت کردن با ژان...صدای انفجار...آسیب دیدن جینیونگ...زمانی که با ترس چانیول و عموش رو صدا میزد و بعد از اون، که هم چیز در تاریکی فرو رفت.
وحشت مثل سمی که از نیش مار، به وجود آدم رخنه میکرد در تمام اجزای بدنش پخش شد و تکونی خورد. اما تازه متوجه دردی که در بدنش وجود داشت شد و بی اختیار ناله ای کرد.
چشم هاش رو بست و اخمی بین ابروهاش از درد شکل گرفت. اما شنیدن صدای نگران چانیول، باعث شد که بدون اهمیت دادن به چیزی چشم هاش رو باز بکنه.
چان: ییبو....پسر...بالاخره چشماتو باز کردی...خوبی؟؟
از طرفی ییبو که از سالم بودن چانیول خیالش راحت شده بود، نفس راحتی کشید و به صورتش نگاه انداخت.
زخم های سطحی روی صورتش خودنمایی میکردن و چشم هاش قرمز و شفاف به نظر میرسید، نگرانی در نگاهش موج میزد و سفید شده بود، انگار که اضطراب داشت.
ییبو سعی کرد حرف بزنه، اما درد شدیدی که توی نقاط مختلف بدنش احساس میکرد، بهش این اجازه رو نمیداد.
چانیول با گیجی به چهرهی درهم رفته از دردش نگاهی انداخت و بی حواس بلند شد.
چان: اوه...دکتر...وایسا الان دکتر رو خبر میکنم
با عجله از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد و ییبو اونجا تونست دست باندپیچی شده اش رو هم ببینه. بعد از لحظاتی همراه با دکتر به اتاق برگشت.
.
زمان با معاینه شدن ییبو توسط دکتر سپری شد و بعد از مدت کوتاهی، دکتر با گرفتن نفس عمیقی شروع به توضیح دادن کرد.
× شونهت کامل در رفته بود...جا انداختمش، ولی یه مدت باید بیحرکت بمونه، حواست باشه...صورتت چندتا خراش داره، مخصوصا گوشهی لبت پاره شده بود، اونم بخیه زدم...زخمای صورتت سطحیه. شکستگی سرت هم هست. همین باعث شده بود ۲ روز کامل بیهوش باشی، شانس آوردی خیلی جدی نیست، ولی زخم روی سینهت...اون نزدیک بود واقعا کار دستت بده...
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
