لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره کیوتی ها!
سهون دست هاش رو توی موهاش فرو کرد و کلافه بهمشون ریخت.
سهون: مجبور شد...واقعا مجبور شد...
چانیول که از قبل این حدس رو زده بود، سریع پرسید.
چان: چی مجبورش کرد؟؟ چی از ژان قوی تر بود؟
سهون مردد بود، برای گفتن ماجرا و واکنش چانیول آماده نبود. ولی اگه میتونست کمکی به ژان بکنه، انجامش میداد.
سهون: بهت میگم ولی شرط داره چان...نباید به ییبو چیزی بگی...گفتنش اوضاع رو خراب تر میکنه
چانیول کمی مکث کرد. حقیقت ماجرا این بود که خودش هم موافق این بود. پس سرش رو به نشونه موافقت تکون داد. قبل از اینکه سهون شروع کنه، سفارش هاشون رسید و فرصتی شد تا افکارش رو جمع کنه.
با بسته شدن دوباره در، نفسی گرفت و به حرف اومد.
سهون: فکر کنم از دعواشون خبر داری درسته؟ من خبر نداشتم
با تایید چانیول ادامه داد.
سهون: بعدش من هم تا چند روز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده و با بببو بهم زده تا بلاخره به زور از زیر زبونش کشیدم.... چندوقت قبل دزدیده شدم
چان: چیییی؟
چشم های درشت شده چانیول و نگاه بهت زده اش، باعث شد تردیدش بیشتر شه. ولی مجبور به ادامه دادن بود.
سهون: راستش به خاطر ضربه ای به سر خورد خیلی یادم نیست چطور این اتفاق افتاده ولی اون شخص از من استفادا کرد و از ژان خواست با ییبو رابطه اش رو بهم بزنه...بعدشم مسموم کرده بود منو تا مطمئن شه ژان انجامش میده...فکر میکنم ژان هنوزم تحت نظره و اون شخص نمیخواد ژان و ییبو کنار هم باشن...منم نمیدونم دلیلش چیه ولی هرچیزی باعث این اتفاق شده...اون شخص میدونه این دو نفر بدون هم ضعیف تر و آسیب پذیر ترن و راحت میتونه بهشون آس...
با پریدن چانیول وسط حرفش، ساکت شد و بهش نگاه کرد.
چان: وایسا وایسا...انقدر تند نرو...صبر کن بذار حرف هات رو هضم کنم
سهون سری تکون داد و منتظر موند. چانیول بعد از کمی سکوت همونطور که توی فکر بود گفت:
چان: یه نفر تو رو دزدیده...شرط نجاتت جدایی ژان از ییبو بوده...بعد چون میدونسته ژان ممکنه نقشه ای بکشه، مسمومت کرده و پادزهر رو وقتی به ژان میده که با ییبو بهم بزنه؟ اره؟
سهون سری به نشون مثبت تکون داد و همچنان ساکت موند. چانیول چند دقیقه ای توی سکوت سعس میکرد اتفاقات رو کنارهم بچینه تا بتونه شرایط رو هضم کنه. بلاخره بعد از مدتی به حرف اومد.
CZYTASZ
THE GAME OF DESTINY
AkcjaFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
