part 45 (S3)

391 56 344
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

درحالیکه به تایمر بمب که بی رحمانه کم میشد خیره بود و صدای تیک تیکش توی گوشش میپیچید، صدای لوهان بارها و بارها توی سرش تکرار شد.

× با خنثی کردن بمب ژان...همون لحظه بمب چانیول منفجر میشه.....

لوهان بعد از اطمینان از اینکه ییبو حرفش رو شنیده، تماس رو قطع کرد و دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد. دیدن نمایش مقابلش به شدت براش هیجان انگیز بود و نمیخواست هیچ لحظه ایش رو از دست بده.

با پیچیدن صدای بوق قطع تماس توی گوشش، دستش آروم پایین اومد و کنارش افتاده. بهت و ناامیدی توی چهره اش، اصلا چیزی نبود که از چشم ژان دور بمونه، مخصوصا که صدای فرد پشت خط رو شنیده بود.

چرخ دنده های مغرش خیلی سریع چرخ میخوردن و همه اتفاقات رو کنارهم قرار میدادن. حالا ژان تا حد خیلی زیادی متوجه اتفاقات شده بود.

ولی به یک چیزی شک داشت. اونم اینکه چه ربطی به چانیول داشت. یعنی چانیول هم اینطوری گیر افتاده بود؟ چرا با خنثی کردن بمب ژان، چانیول میمرد؟

از همه مهم تر، چرا ییبو به جای اینکه پیش چانیول باشه، اینجا پیش اون بود؟ خیلی طول نکشید تا بتونه متوجه قضیه بشه و چشم هاش به گرد ترین حالت خودش در بیاد.

ییبو هنوز سرش پایین بود و سعی میکرد چیزی که از لوهان شنیده رو هضم کنه. ولی با شنیدن صدای بهت زده و پر از تردید ژان، بلاخره سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد.

+ تو....تو اینجا...اینجا چیکار میکنی؟

مغرش خیلی سریع اطلاعات و پردازش میکرد و همین باعث میشد سرعت حرف زدنش کم کم بالا بره.

+ تو برای چی اینجایی؟ چرا پیش منی؟ تو نباید اینجا باشی! لعنت بهت نباید الان برای نجات من اومده باشی....چطور ممکنه؟ چطور تونستی؟

تند تند و پشت سر هم حرف میزد و چشم هاش پر از درد و اشک میشد. ییبو هنوز آروم و توی سکوت بهش نگاه کرد.

+ تو نباید برای نجات من بیای...یادت رفته من باهات چیکار کردم؟ چطور میتونی اینکارو بکنی؟ چرا باید من رو انتخاب کنی؟ برو...برو لعنتی....خواهش میکنم....من نباید انتخابت باشم....من نباید باشم!

ییبو با دیدن اینکه ژان داره کنترل خودش رو از دست میده و بدنش روی صندلی تکون میخوره، سریع خودش رو بالا کشید و محکم صورتش رو گرفت.

_ آروم بگیر ژان....

ژان تند تند سرش رو تکون میداد و سعی میکرد مانع از ریزش اشک هاش بشه. قلبش به شدت میتپید و نفس هاش توی سینه اش گیر کرده بود.

احساس درد و عذاب وجدان مثل دو دست درحال خفه کرده بودنش و ژان حس میکرد فاصله ای تا دیوونه شدن نداره. چطور ییبو اینطوری برای نجاتش اومده بود؟

THE GAME OF DESTINYStories to obsess over. Discover now