لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
چانیول توی سکوت و با اخم محوی بهش خیره بود. چرخ دنده های ذهنش درحال چرخ خوردن بود و هربار به یک نتیجه یکسان میرسید. ولی برای چانیول عجیب تر از چیزی بود که قبولش کنه.
پس فقط بیخیالش شد.
چان: الان بهتری؟
_ یکم بهترم...لوهان چطوره؟
چان: بهش سر زدم...بیداره ولی حرفی نمیزنه...حالا میخوای چیکار کنی؟
_ من؟ هیچی...این تصمیم خودشه که بمونه یا برگرده...وقت میدم تصمیم بگیره...ولی یه چند روزی صبر میکنم، بعد باهاش حرف میزنم
چان: خوبه.....ایده خوبی به نظر میاد....باشه...هنوزم داغونی برو استراحت کن
ییبو با محبت شونه چانیول رو فشار داد.
_ ممنونم
چان: حالا جبران میکنی....من مفتی لطف نمیکنم
صورت مهربون ییبو، در کسری از ثانیه پوکر شد. دستش رو از روی شونه اش برداشت و عقب رفت.
_ کلا جنبه نداری
چان: نه...حالاهم برو منم خستم....
ییبو چشم هاش رو براش چرخوند و به اتاقش رفت. احساس کوفتگی شدیدی میکرد. پس فقط خودش رو روی تخت انداخت رو چشم هاش رو بست.
به امید اینکه روز بعد که بیدار میشه، همه چی بهتر شده باشه. امیدی که نمیدونست واهیه، یا نه!
*********
بعد از عوض کردن لباس هاش، با قدم های بی صدایی وارد اتاق شد. فکر میکرد سهون خواب باشه ولی با شنیدن صدای آرومش، سرجاش خشک شد.
سهون: برگشتی؟!
+ بیداری؟
با دیدن نشستن سهون، لامپ رو روشن کرد و لبه تخت نشست.
سهون: اره...منتظرت بودم...کجا بودی؟
ژان چند لحظه ای مکث کرد و با تردید بهش نگاه کرد. نگاه آروم و مطمئن سهون بهش میفهموند مثل همیشه قراره اولین نفری باشه که همه چیز رو میدونه.
+ پیش ییبو
با دیدن بالا رفتن یک ابروی سهون به نشونه تعجب، آروم ادامه داد.
+ سوهو رفته امریکا برای مدت نامعلومی....لوهان هم مرگ لی رو فهمیده...هم کار واقعیشون رو...حالش خیلی بد بود...منم رفتم پیشش....یکم حال و هواش عوض شه
با پایان جمله اش، چند دقیقه ای سکوت بینشون شکل گرفت. کم کم لب های سهون به لبخند ذوق زده و زیبایی باز شد. ساعد دست ژان رو گرفت و کمی خودش رو جلو کشید.
سهون: تو عاشق شدی ژان؟ اره؟ تو عاشق ییبو شدی؟ تو بیخودی به کسی اینطوری اهمیت نمیدی...تمام ادمایی که انقدر بهشون اهمیت میدی، پدرت، من و گروه کوچیکمونه...و حالا ییبو اومده توی دایره این افراد؟
ESTÁS LEYENDO
THE GAME OF DESTINY
AcciónFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
