لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
تا زمانی که برای قرار با ژان باید میرفت، حواسش کاملا پرت بود. ذهنش تک تک اتفاقات رو مرور میکرد تا بلکه بتونه یک سرنخ درست و حسابی پیدا کنه.
ولی کاملا بی فایده بود. چانیول هم کاملا متوجه شده بود ولی ییبو نمیخواست چیزی بهش بگه. پس خیلی تمیز پیچوندش و از خونه بیرون زد.
انقدر عجله داشت که زودتر از ژان به محل قرار رسید. وارد کافه ای که انتخاب کرده بود شد و پشت یکی از میزهایی که کمتر توی دید بود جا گرفت.
چند دقیقه بعد ژان چهره ای خونسرد و بیخیال، وارد کافه شد. البته که ییبو همچین چهره ای میدید، ولی ژان از درون آشفته بود. وقتی از خواب بیدار شده بود تازه فهمید چه اتفاقی افتاده.
ییبو ازش خواسته بود باهم معماهای گذشته رو حل کنن. این کارش عذاب وجدانی که ژان از شب قبل و فهمیدن حقیقت داشت رو خیلی بیشتر از قبل کرد.
ژان بی دلیل از ییبو متنفر بود و حتی میتونست بگه بخشی از آسیب هایی که دیدن به خاطر تنفر اشتباه ژان بود. شاید هرگز نمیتونست خودش رو بابتش ببخشه. پس باید سعی میکرد جبرانش کنه و اولین قدم این بود که بهتر برخورد کنه.
گرچه شخصیت ییبو کلا باعث میشد به کل کل باهاش علاقمند باشه ولی باید حداقل مهربون تر برخورد میکرد.
با یک نگاه موقعیتش رو پیدا کرد و همونطور که دست هاش رو توی جیب هاش فرو کرد بود به طرفش اومد. صندلی رو با پاش عقب کشید و روش نشست.
+ زود اومدی
_ رسما دارم دیوونه میشم
+ چرا؟
_ چون هیچی نمیتونم پیدا کنم
+ اروم باش...قطعا پروسه اسونی نخواهد بود. باید قدم به قدم پیش بریم...مطمئنم از پسش برمیایم
_ تو تونستی اطلاعاتی از مادرت پیدا کنی؟
+ نه هیچی...به معنای واقعی هیچی...نمیدونم چرا هیچ اطلاعاتی ازش نیست و راستش نمیتونم از بابام چیزی بپرسم
_ چرا؟
+ همین که راجع به پدرت ازش پرسیدم به اندازه کافی حساسش کرده
_ چرا باید حساس بشه؟
+ خیلی سال پیش که دنبال ماجرای مرگ مادرم، یا در واقع قتل مادرم بودم...مانعم شد و گفت حق ندارم تحقیق کنم...پس اگه الان نفهمه بهتره
_ متوجه شدم....حالا که نمیشه بپرسی، پس بیا یک کاری بکنیم
+ چی؟
_ از اینجا شروع کنیم که کی به عمارت ما حمله کرد...حداقل مدرک گیر اوردن در باره اون اتفاق اسون تره
YOU ARE READING
THE GAME OF DESTINY
ActionFiction: THE GAME OF DESTINY genre: Action _ mafia _ thriller _ angst _ romance Author: SHIA _ HANA couple: YiZhan همه ما برای زندگی هامون برنامه ریزی های زیادی داریم. تصمیمات بزرگی میگیریم و میخوایم از خیلی چیزها دوری کنیم. ولی گاهی فراموش میکنیم...
